*به نظر می رسد اگر فضیلت شهدای کربلا صرفاً به دلیل خبر داشتن از مرگ باشد، کسانی که عملیات شهادت طلبانه انجام می دهند، باید دارای همان مقام باشند. در حالی که شیعیان این را نمی پذیرد. آگاهی از مرگ، تنها یکی از اموری است که مقام آنها را بالا برد و باید موارد دیگر را نیز جستجو کرد.
اهمیت حرکت امام تا پیش از عاشورا با عقل بشری قابل درک نبود و معلوم بود سرانجامش مرگ است. لذا شخصیت های برجسته ای چون: ابن عباس، محمد حنفیه، جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خُدری و فرزدق امام را از این قیام، باز می داشتند و عاقبت وخیم را گوشزد می کردند.
امام در مقابل سفارش آنها یا جواب نمی داد یا جواب او نوعاً استدلالی نبود. خلاصه ی برخی پاسخ ها چنین است: بهتر از تو می دانم که کشته می شوم؛ هرچه قضای الهی باشد محقّق می شود؛ برنمی گردم؛ اینها نامه هایشان است؛ حرکتم به امر خدا و رسول او است؛ به کوفی ها وعده داده ام؛ دیگر تصمیم خود را گرفته ام.
پاسخ های امام نشان می دهد حضرت چیزی در سینه داشت که نمی خواست به زبان آورد یا اینکه دیگران نمی توانستند درک کنند. امام فلسفه ی قیام خود را امر به معروف و نهی از منکر اعلام کرد؛ اما برای همه قابل درک نبود حرکتی که سرانجامش مرگ خود و اصحابش است، چگونه منشأ امر به معروف و نهی از منکر می تواند باشد؟
با اینکه توجیه سیاسی همه پسند تا پیش از عاشورا وجود نداشت، امام بیعت با یزید را نپذیرفت و نه تنها جوّ جامعه با امام نبود، بلکه به عکس، این قیام، بی نتیجه تلقّی می شد.
شهدای کارزارهای دیگر، از جمله شهدای جنگ ایران و عراق، استدلال و منطق مورد پسندشان، آنان را به میدان شهادت می کشاند؛ اما تا پیش از عاشورا استدلال همه کس فهم برای این حرکت وجود نداشت بلکه به عکس، این قیام، ناموفّق و بیجا تلقّی می شد و تقریباً همه می دانستند که پایانش مرگ است و تبلیغاتی به نفع امام نبود. بعید است شهدای کربلا تصور می کردند که پس از شهادتشان این همه مورد تجلیل قرار گیرند. خفقان در آن زمان به حدی بود که شاید تصور می کردند کسی حتی جرأت دفن بدن های آنها را پیدا نکند و برای همیشه فراموش شوند و حتی مورد مذمت دیگران قرار گیرند. شهیدان کربلا به دنبال فلسفه ی قیام نبودند بلکه تنها چیزی که آنان را به حمایت واداشت، تعبّدشان به حضرت بود. خواه خودشان درک کنند امام چه می کند و خواه درک نکنند و خواه جوّ موجود، قیام حضرت را تأیید کند یا نکند. اگر امام برمی گشت همه ی آنها برمی گشتند؛ اگر امام بیعت می کرد همگی بیعت می کردند. اگر... .
لذا تا آنجا که سخنان و رجزهای شهدای کربلا را دیده ام، آنها نمی گفتند: ما برای مبارزه با یزید یا با ظلم یا برای امر به معروف و نهی از منکر می جنگیم؛ بلکه می گفتند: ما خودمان را فدای امام می کنیم. چنین روحیه ای حتی در میان نوع اصحاب پیامبر(ص) و امام علی(ع) نبود. در جنگ های پیشین، پیامبر و امام علی اصحاب را به نبرد دعوت می کردند؛ اما در این قضیه نه تنها امام اصحابش را در شب عاشورا تشویق به نبرد نکرد بلکه بیعت خود را برداشت و اختیار را به آنان سپرد و شکست ظاهری را گوشزد کرد.
عقل عادی اقتضا می کند حال که شکست مسلّم است و دشمنان، تنها در صدد دستگیری یا شهادت امام هستند و از دست اصحاب کاری ساخته نیست و از سوی دیگر خود امام هم اجازه ی ترک میدان را داده، دیگر لزومی ندارد خود را به خطر بیندازند و اگر جان خود را حفظ کنند، می توانند راه امام را ادامه دهند. اما اصحاب توجهی به این امور نداشتند و کشته شدن را ترجیح دادند.
دو گروه از دوستداران اهلبیت(ع) امام را یاری نکردند: یک عده ترسوها و آنان که وابستگی مادی داشتند و گروه دیگر کسانی بودند که نه ترسو بودند و نه دلبستگی به دنیا داشتند اما اوضاع را تجزیه و تحلیل، و سبک و سنگین می کردند و با مصلحت اندیشی و با قاضی کردن کلاهشان می خواستند کارها را انجام دهند. کسانی به یاری امام شتافتند که اهل این حرف ها نبودند. به عبارت دیگر عاشقانه و مجنون وار دنباله رو امام شدند.
جالب است یکی از اصحاب به نام ضحّاک بن عبداللّه در میدان جنگ وقتی دید تنها اهل بیت امام و دو نفر دیگر زنده مانده اند، کاملاً ناامید شد و از سیدالشهدا(ع) اجازه ی ترک میدان گرفت. حضرت به او اجازه داد و او از میدان جنگ گریخت. شهدای کربلا می دانستند اگر هرکدامشان چنین درخواستی داشته باشند امام به آنها اجازه می دهد اما آنها چنین نکردند.
پس از عاشورا بود که معلوم شد امام و یارانش با شهادت خود بهترین مشعل هدایت شدند. اگر آن فداکاری ها نبود، مسلماً اسلام از نظر رشد و شکوفایی در وضعیت فعلی نبود.